X
تبلیغات
رایتل

به چشم هایم نگاه کن

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست،خدا جایگزین همه ی نداشتن هاست

دوشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1389

گفت و گو با حافظ

نوشته شده توسط: محمد

اینم یه شعر طنز برای اینکه یکم حال و هوای وبلاگ عوض شه!

هر از گاهی یه مطلب طنز هم بذارم فکر کنم خوب باشه.نه؟؟

ممکنه شعرشو شنیده باشید.یکم قدیمیه٬ ولی قشنگه...



نیمه شب پریشب گشتم دچارکابوس

دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس

گفتم : سلام حافظ گفتا علیک جانم

گفتم : کجا روی؟ گفت والله خود ندانم

گفتم : بگیر فالی گفتا نمانده حالی

گفتم : چگونه ای ؟گفت در بند بی خیالی

گفتم : که تازه تازه شعر وغزل چه داری ؟

گفتا : که می سرایم شعر سپید باری

گفتم : ز دولت عشق گفتا که : کودتا شد

گفتم : رقیب گفتا : او نیز کله پا شد

گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی ؟

گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟

گفتا : عمل نموده ‚ دیروز یا پریروز

گفتم : بگو زمویش گفتا که مش نموده

گفتم : بگو ز یارش گفتا ولش نموده

گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟

گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم : کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟

گفتا : خرید قسطی تلویزیون به جایش

گفتم : بگو زساقی حالا شده چه کاره ؟

گفتا : شدست منشی در دفتر اداره

گفتم : بگو ز زاهد آن رهنمای منزل

گفتا : که دست خود را بردار از سر دل

گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها

گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم : بگو ز محمل یا از کجاوه یادی

گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز یا گلف نوک مدادی

گفتم که: قاصدت کو آن باد صبح شرقی

گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقی

گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا : به جای هدهد‚ دیش است و ماهواره

گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟

گفتا : به پست داده آورد یا نیاورد ؟

گفتم : بگو ز مشک آهوی دشت زنگی

گفتا که : ادکلن شد در شیشه های رنگی

گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی

گفت : آنچه بود از دم گشته چلو کبابی

گفتم : بیا دو تایی لب تر کنیم پنهان

گفتا : نمی هراسی از چوب پاسبانان

گفتم : شراب نابی تو دست و پا نداری؟

گفتا : که جاش دارم وافور با نگاری

گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها

گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها

گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتی؟

گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی!!!