X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل

به چشم هایم نگاه کن

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست،خدا جایگزین همه ی نداشتن هاست

یکشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1390

دارم یواش یواش دیوونه میشمممم

نوشته شده توسط: محمد

نمیدونم چی شد که اینجوری شد

نمیدونم چند روزه نیستی پیشم


اینارو میگم که فقط بدونی

دارم یواش یواش دیوونه میشم


یکشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1390

...

نوشته شده توسط: محمد


من هنوز عاشقم

من هنوز وفادارم

من برای بغض صدای تو دلتنگم

و برای چشم های تو

فقط برای چشم های تو


میمیرم...

یکشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1390

دل نوشته

نوشته شده توسط: محمد

افسانه میگه :


دلم از برای دلتنگیهایم تنگ است

*****

تا کجای قصه ها باید زدلتنگی نوشت

تا به کی بازیچه بودن در دو دست سرنوشت

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار

خسته ام از زندگی با غصه های بی شمار

یکشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1390

دلت گرفته...

نوشته شده توسط: محمد

دلت گرفته،قلبت شکسته

راه امیدت هنوز نبسته

اون برمیگرده،گریه نکن


اشکاتو پاک کن،خدا بزرگه

دنیا یه بره است،شبیه گرگه

سر نمازت براش دعا کن

یه روزُ نذر کبوترا کن...



جمعه 2 دی‌ماه سال 1390

دلم تنگته...

نوشته شده توسط: محمد

منِ دل شکسته با این فکر خسته دلم تنگته
با چشمای نمناک،تر و ابری و پاک دلم تنگته

ببین که چه ساده بدون اراده دلم تنگته
مثه این ترانه چقدر عاشقانه دلم تنگته



پنج‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1390

دیدار...

نوشته شده توسط: محمد

کاشکی می شد که یک شب مهمون خواب من شی

حتی واسه یه لحظه رویای ناب من شی

دیدار ما عزیزم باشه واسه قیامت

اما بدون به دوریت هرگز نکردم عادت...




پنج‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1390

می روم

نوشته شده توسط: محمد

می روم تنها

می شکنم در خود

می بندم چشمانم را به روی هرچه هست

فراموش خواهم کرد ...

تهی خواهم ساخت

ذهنم را از این سیاهی

شبیه خواهم ساخت

خود را به سنگ

و

زیبا خواهم ساخت

رودهای جاری را

که عاشق سازد مسافران خسته از راه را

اما

دل نخواهم بست به زیباییها و جاریها

چون سنگ بی صدا و سخت...

پنج‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1390

تنهاترم...

نوشته شده توسط: محمد

راستش را بخواهی

فاجعه ی رفتن "تو "چیزی را تکان نداد

من هنوز هم چای میخورم

قلیون می کشم ... کار می کنم

قدم میزنم , هستم اما

تلخ تر
تنهاتر
بی اعتمادتر...




پنج‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1390

هنوز...

نوشته شده توسط: محمد

هنوز هم دلم تنگ می شود
برای محض حرف زدنت
و برای
تکیه کلام هایت
که نمی دانستی
فقط کلام تو نبود!
من به همه آنها تکیه داده بودم




پنج‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1390

برگشتم

نوشته شده توسط: محمد

بالاخره من هم شکستم...


وبلاگ از امروز مجددا فعالیت خود را از سر میگیرد...


از وبسایت ما هم دیدن فرمایید(اختصاصی عکس) :  www.tootia.net


سه‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1389

دل نوشته

نوشته شده توسط: محمد

محمد میگه :


دوستت دارم تکراری شده اما ارزش دوباره گفتنش رو داره

تو باعث شدی یه چیز رو بفهمم بفهمم عشق یعنی چی؟...

بفهمم دل کجاست؟!!!

بفهمم وقتی کسی عاشق میشه چه حالی داره ... بفهمم درد عشق

چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا میدونم... میدونم عشق یعنی تشنگی ... یعنی نیاز...عشق

یعنی التماس یعنی آرزو ...

عشق یعنی خواستن یعنی دویدن یعنی جنگیدن امیدوارم پیروز بشیم



دلارام میگه :


عشق یعنی انتظار
عشق یعنی صبر ایوب
عشق یعنی درد و اندوه


شنبه 18 دی‌ماه سال 1389

دل نوشته

نوشته شده توسط: محمد

محمد میگه :


دوستت دارم تکراری شده اما ارزش دوباره گفتنش رو داره


تو باعث شدی یه چیز رو بفهمم بفهمم عشق یعنی چی؟...

بفهمم دل کجاست؟!!!

بفهمم وقتی کسی عاشق میشه چه حالی داره ... بفهمم درد عشق

چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا میدونم... میدونم عشق یعنی تشنگی ... یعنی نیاز...عشق

یعنی التماس یعنی آرزو ...

عشق یعنی خواستن یعنی دویدن یعنی جنگیدن امیدوارم پیروز بشیم

یکشنبه 7 آذر‌ماه سال 1389

دوست دارم...

نوشته شده توسط: محمد




شب را دوست دارام بخاطر سکوتش

سکوت را دوست دارم بخاطرآرامشش

آرامش را دوست دارم بخاطر بودنش در تنهایی

تنهایی را دوست دارم بخاطر بودنش در عشق

و عشق را دوست دارم بخاطر دوست داشتنش

شنبه 6 آذر‌ماه سال 1389

عکس های عاشقانه در زیر باران

نوشته شده توسط: محمد



به ادامه مطب مراجعه کنید

ادامه مطلب ...

شنبه 6 آذر‌ماه سال 1389

گاه...

نوشته شده توسط: محمد

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود که چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم

جمعه 5 آذر‌ماه سال 1389

دست نوشته...

نوشته شده توسط: محمد

مسعود :

اما حیف است که اگر سخنی از کسی می گوییم نام فرد را ذکر نکنیم یعنی انصاف نیست چون اگر اون فرد نبود الان این جمله زیبا هم دگر نبود.

دکتر علی شریعتی


جمعه 5 آذر‌ماه سال 1389

داستان 1

نوشته شده توسط: محمد

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دخترخجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه رازاین عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی میکرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختنستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسرمی نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ میانداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز بهدانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاهبرای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختردر سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شببرای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کردهبود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهیکه پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایشرا کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اماپسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگیدختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغالتحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید کهپسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دخترکارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهرهشاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی ازهمکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذکوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکلستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است.همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیارنگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دخترحرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. دراین سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیداکرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد امادختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز دربیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضایخانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم،می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.



مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را ازکجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

پایان

جمعه 5 آذر‌ماه سال 1389

فاصله...

نوشته شده توسط: محمد


ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻢ ﻣﻨﻮ ﺷﻜﺴﺘﻦ

‫ﭼﺸﻢ ﻓﺎﻧـﻮﺳﻤﻮ ﺑﺴﺘﻦ

‫ﺗﻮ ﻣﻴـﮕﻲ ﺧﺪا ﺑﺰرﮔـﻪ
‫ﻣﺎﻫﻮ ﻣﻴﺪه ﺑﻪ ﺷﺐ ﻣﻦ

‫ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻢ آﺧﻪ دﻟﻢ ﺑﻮد
‫اوﻧـﻜﻪ اﻓﺘـﺎده ﺑﻪ ﺧﺎﻛﻪ

‫ﺗﻮ ﻣﻴﮕﻲ ﺳﺮت ﺳﻼﻣﺖ
‫آﻳـﻨـﻪ ﻫﺎ زﻻل و ﭘـﺎﻛـﻪ

‫اﻳـﻨﻪ ﻛـﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪﻫﺎ رو
‫ﻧﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ ﭘﺮ ﻛﺮد

‫ﻳﻜﻴﻤﻮن ﺑﻬﺎر ﺳﺮﺧﻮش
‫ﻳﻜﻴﻤﻮن ﭘﺎﻳـﻴﺰ ﭘـﺮ درد

‫ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻢ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﺮگ
‫ﺑﻴﻦ دﺳﺘـﺎی ﺗـﻮ ﺗﺎ ﻣﻦ

‫ﺗﻮ ﻣﻴـﮕﻲ زﻧﺪﮔﻲ اﻳـﻨﻪ
‫ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻣـﻦ

‫ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻢ ﺣﺎﻻ ﺑﺴﻮزم
‫ﻳـﺎ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻏـﺼﻪ ﺑﺴﺎزم

‫ﺗﻮ ﻣﻴﮕﻲ ﻓﺮﻗﻲ ﻧـﺪاره
‫ﻣﻦ ﻛﻪ ﭼﻴﺰی ﻧﻤﻴﺒﺎزم

‫ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻢ اﻳﻨﺠﺎ رو ﺑﺎﺧﺘﻲ
‫ﻋـﻤﺮی ﻛﻪ رﻓـﺘﻪ ﻧـﻤﻴـﺎد

‫ﺗﻮ ﻣﻴﮕﻲ ﻗﺼﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﻮد
‫ﺗﻮ ﻳﻪ ﺑﺮﮔﻲ ﺗﻮی اﻳﻦ ﺑﺎد

‫ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻢ ﺣﺎﻻ ﺑﺴﻮزم
‫ﻳـﺎ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻏـﺼﻪ ﺑﺴﺎزم

‫ﺗﻮ ﻣﻴﮕﻲ ﻓﺮﻗﻲ ﻧـﺪاره
‫ﻣﻦ ﻛﻪ ﭼﻴﺰی ﻧﻤﻴﺒﺎزم

‫ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻢ اﻳﻨﺠﺎ رو ﺑﺎﺧﺘﻲ
‫ﻋـﻤﺮی ﻛﻪ رﻓـﺘﻪ ﻧـﻤﻴـﺎد

‫ﺗﻮ ﻣﻴﮕﻲ ﻗﺼﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﻮد
‫ﺗﻮ ﻳﻪ ﺑﺮﮔﻲ ﺗﻮی اﻳﻦ ﺑﺎد

پنج‌شنبه 4 آذر‌ماه سال 1389

توجه...

نوشته شده توسط: محمد

توجه :


همانند گذشته قصد دارم جملات عاشقانه و درد دل های دوستان را با نام خودشان در وبلاگ قرار دهم.بدین منظور جملات و درد دلهای خود را در بخش نظرات گذاشته.توجه کنید نامی که برای خود در بخش نظرات می گذارید مطلب شما با همان نام در وبلاگ قرار خواهد گرفت

پنج‌شنبه 4 آذر‌ماه سال 1389

خط سوم...

نوشته شده توسط: محمد



آن خطاط سه گونه خط نوشتی:

یکی او خـــوانـــــدی لاغـــیــــر
یکی را هم او خواندی هم غیر
یکی نه او خوانــدی نه غـــیـــر او

آن خط سوم منم آن خط سوم منم